دختر کمان
دوستش دارم
نزدیک به من
نبوده هیچگاه دور از من
قصه های غریبی دارد آفتاب را که می بیند نشانه مهری از آن جستجو نمی کرد و باران را اشک آسمان برای زمینیان می بیند معتقد است که اگر باران نمی بارد بهر مهری است که خداوند به کودکی دارد که چکمه ای ندارد و روزگارش پر ز رو زنه ها است چشمهایش مملو از انرژی باید باشد و هست عاشق دلی را انتخاب کرده است اما نه همیشه در روزگاران گاه به گاهی غم پنجه می کشد بر روی دل و نا امیدی قفلی بر زبان دل آویزد و بی ایمانی به ادامه راه دلش را زمین گیر روزمرگی ها کند و. ..
هیچگاه اندیشیده ای بخشش درخت به زمین بود که سیب را هدیه داد و نه جاذبه زمین که سقوط او را بطلبد؟
چرا از سقوط بگوئیم ؟
چرا از بخشیدن و دادن ها نگوئیم ؟
عشق دادنی است
قصه های عجیبی دار د گاهی چون کوه محکم و چند دمی هم او را چون برگی در مقابل نسیمی شکنان دیده ام در پاره ای از اوقات چون سنگ سخت است و گاهی نیز چون قطره شبنم روان است بعضی وقتها او را چون الماسی شقافی می بینم و برخی اوقات آنقدر اطراف خود را می بندد که اندرونش ذغالی را متصور سازد و این روزها او را بیشتر از هر زمان چو ن کوه مستحکم و چون شبنم با طراوت و چون الماس شفاف می بینم قصه این روزهایش حکایت بهاری دارد عشق را مزه مزه می کند و گاهی چون هوای اردیبهشتگان این روزها بارانی می شود وشاید بهر این حال رفیق است که ناخدا هم دنیا را شیشه ای پر خش می بیند و برایش شبنمی شده است چون همه عاشقان کمی مردد است و هر از چند گاهی چنین حکایتهائی در کشتی زیستنمان داریم و مسافرینی که چشم به برهوتی برده اند و من را وادار کنند که باز گویم
دریائی شو
دریائی شو
اما مگر دریا غوغای اندرونش به جزیره ای پر ز آرامش تواند که او را رساند ؟ نگران است از رسیدن به مقصد بیمناک , می پندارد که شاید در گرداب هجران و فراموشی عشق را گم کند اما من باز حکایت دیرین را برایش ترنم کنم
گر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بی معنی است
و باز دلگرم می شود اما ….
قصه های دلتنگی و دلدادگیهایش همره هم هستند و گوئی می خواهد که ناخدا راه جزیره قوت دل را به او نشان دهد اما می دانم با کلام نتوانم او را آرام سازم و باید کشتی را خود با قطب نمای ایمان به یزدان و سکان امید و ناخدای عشق به جزیره وصال رساند اما باز همان ترانه دل نگرانی را سر دهد و باز
ناخدا مرا ز امید گوی
ناخدا مرا ز ایمان گوی
نگاهش می کنم چقدر دلم می خواهد این چشمهای مملو از عشق را همواره بینم و از این رو قصه ای از حکایتی را گویم که در چنین روزی به وقوع پیوست
سالهای دور در سرزمین گل که امروز فرانسه نامیده می شود دخترکی روستائی زندگی می کند که چون دیگر هم وطنانش در زیر چکمه های زور گوئی و تحجر و استحمار و بردگی به زیستن ادامه می داد در سر زمین او مردان بریتانیائی حکم می رانند مردانی که با سایه خرافه و شمشیر و تهمت و افترا می کشتند و می سوزانند و نابود می کردند دخترک روستائی سر انجام روزی سر در بر آورد و گفت
ندای می شنوم
_ ندا؟ چه ندائی ؟ از کجا این ندا را می شنود ؟
چون همیشه بازار ناباوری داغ بود و هیچ کس او را باور نکرد اما دخترک آنقدر اصرار کرد تا سر انجام مردم به دور او گرویدند و با باور او خود را باور کردند و ژان روستائی تبدیل به ژاندارک یا ژان کمان شد او لباس رزم بر تن کرد و با نیروی ایمان و امید به آینده و عشق به یزدان و میهن پا به میدان مبارزه نهاد و سخت جنگید و سر انجام در یکی از این مبارزات به چنگ و اسارت دشمن افتاد و در آنجا باز دادگاه بود و تفتیش عقاید و افترا و تهمت و محاکمه و شکنجه و محکومیت به سوزاندن از سوی کسانی که خود را مردان خدا می نامیدند و سر انجام محکوم به سوختن در آتش شد تا به قول آن آقایان روحش تطهیر شود در حالی که کسی که بهر خدا و میهن و مردمش می جنگد از بهترین یاران یزدان است سالها گذشت سالهائی که به اندازه قرنها بودو سر انجام در چنین روزی یعنی در روز شانزدهم ماه می سال 1920 کلیسای کاتو لیک و شخص پاپ ژان پل اول اعلام کرد که ژاندارک بیگناه بوده و لقب “قدیس ” به او دادند و قصه گالیله بار دیگر با ژاندارک تکرار شد آری قرنها طول کشید و عمر دروغ پردازان دادگاه های تفتیش عقاید قرون وسطی در اروپا طولانی بود اما تمام شد ولی ژاندارک باقی ماند بهر این که عاشق یزدان و عاشق میهن و عاشق مردم و شاید بهتر باشد بگویم عاشق بود و قصه” اگر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بی معنی است ” را بار دیگر فریاد زد قصه چون حکایت دیگر کمان دار است حکایت آرش را بخاطر داری ؟ همان بزرگ مردی که بهر مردم و میهن و یزدانش جان در تیر نهاد ؟ چه قصه ای دارد این کمان داران که تیر ی دارد که چون کمان ابروی یار بر دل زند و یا چون کمان آرش و ژاندارک از دل تیر را رها سازد و....
حال با تو است که ناباوری را باور نکنی و باور به عشق را ایمان داشته باشی به آن امید بندی و عاشقانه دل به دریا زنی آری قطب نمای ایمان به یزدان و امید به باورها و عشق هر پلیدی را می سوزاند که عاشقان جاودانه اند که حافظ فرماید
یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود/رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود
یاد باد آنکه چو چشمت به عتابم می کشید/معجز عیسویت در لب شکر
خا بود
یاد باد آنکه صبوحی زده در مجلس انس/جز من و یار نبودیم خدا با ما بود
آری باز گوی
یاد باد آنکه صبوحی زده در مجلس انس/جز من و یار نبودیم خدا با ما بود
عشق راستین است
عشقی دادنی باشد
عشقی چون درخت سیب به زمین برهوت باشد
عشق گر عشق باشد سر انجام پایدار باشد
پیر طوس
از دیر باز به او علاقمند بودم چند سالی بعلت ماموریت اداری پدرم در مشهد زندگی کردم در سالهای کودکی آن هنگام که کودک 8 ساله ای بودم و تا سن 11 سالگی در افکار عاشقانه ای می زیستم که فردوسی نام داشت در آن سالها پذیرای اقوام و دوستانی بودیم که به مشهد می آمدند و پدر برنامه ریزم مطابق معمول با یک برنامه ریزی دقیق سفر به طوس زادگاه فردوسی را برای مسافرین تدارک می دید و شهر طوس برای من یک معبد بزرگ از عشق به ایران و ادبیات و شرف ایرانی بود و شاید به همین دلیل بود که سالها بعد که در ماهنامه فردوسی قلم زدم لحظه ای از یاد و خاطرات پیر بزرگ ایران زمین غافل نشدم دیروز 25 فروردین است همان روزی که به نام حکیم خرد و مهر به یزدان و مام میهن نامگذاری شده است از مردی که امروز به کلام او سخن می گوئیم به حماسه های او مفتخریم و ایرانی بودن خود را که باید خرد و مهر باید باشد را به خاطر آوریم
دوست دارم قدری از پیر طوس گویم به جوانان و همه عاشقان ایران زمین از او که حکایت خود را در یک بیت نقل کرد
پی افکندم ز نظم کاخی بلند / کز از باد و باران نیابد گزند
آری او از شاهنامه سخن گوید همان که منبعی است برای یاد آوری زبانمان و فرهنگمان و پیشینه و آداب و تاریخمان و ... که آنقدر استوار است که اگر باد تهاجمهای بی کران بر این سر زمین اهورائی وزید و اگر باران اشکهائی که حاصل از غم و درد این ملت در قبال خونخواهان و کینه دوزان و متجاوزین بارانی حاصل کرد باز باقی ماند تا بگوید
بیا تا جهان را به بد نسپریم/به کوشش همه دست نیکی بریم
نباشد همی نیک و بد پایدار/ همان به که نیکی بود یادگار
او مردی است که سند ملی ایرانیان را سرود و در کتابش راه و رسم زیستن را بر اساس اشاره به تاریخ اساطیر پارسی برایمان نقل کرد و بهر آن سعی در ساختن اسطوره ندارد او در وصف فریدون می گوید
فریدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت آن نیکوئی
تو داد و دهش کن فریدون توئی
آری او سخن از داد و عدل دارد سخن از عدالتی که هر کدام باید در اندرون خود داشته و چون فریدون به جنگ ضحاک اندرون که نمونه ای ز اهریمن است برویم ضحاکی که رشد می کنند بهر از بین بردن اندیشه وخرد و راه مقابله با او این نیست که از تبار و قبیله و موقعیت خاصی باشیم و باید تنها انسانی بوده و داد خواه و بخشنده باشیم
و این حکایت فردوسی در جای به جای شاهنامه است و بارها از داد و خوبی سخن گفته است و شاهد هستیم حتی اگر قوی ترین قهرمانان او دست به خطا زنند و زیاده خواهی کنند مستوجب رسیدن به نابودی هستند این داستان را در مورد کیکاووس و اسفندیار بخوبی مشاهده می کنیم در قصه های او ,روئین تن بودن اسفندیار نمی تواند دلیل پادشاهیش باشد و یا کیکاووس با جاه طلبی که دارد بارها مورد شماتت قرار می گیرد و سر انجام هم سرنوشتی چون کشته شدن فرزند برومندش سیاووش را می بیند از دید فردوسی گوهر اصلی انسانی عدالت و بخشندگی است چون همان گونه که شاهپور فرزند اردشیر ساسانی در هنگام سپردن تاج و تخت به پسرش اور مزد می گوید
به جز داد و نیکی مکن در جهان / پناه کهان باش و پشت مهان
آری حکایت عدالت خواهی اساس بیشتر داستانهای فردوسی است اما شاید ستمهای زیادی همین داعی عدالت دیده است بسیاری او را شاه پرست دانسته اند و حتی عنوان شده است که او شاهنامه را بهر پیشکشی به سلطان غزنوی سروده است براستی کدام عقل سلیمی می تواند بپذیرد برای گرفتن پیشکشی سی سال وقت گذاشته شود ؟ از سوی دیگر روایات و مستندات تاریخی بخوبی نشان می دهد که در هنگام سرودن شاهنامه این سلطان کم اندیش غزنوی تنها 4 سال داشته است و از نگاهی دیگر در هیچ جای شاهنامه بجز ابیات الحاقی نشانی از محمود غزنوی دیده نمی شود که هیچ بلکه تورانیان از سر زمینی می آیند که ترکستان است و از دیاری که محمود و غزنوی آمده است عده ای کج اندیش فردوسی را ضد ترک نامیده و گفته اند در روزگاری جشن شاهنامه سوزی در آذربایجان بوده است!! باید بگوئیم که این نیز حکایت مضحکی است زیرا اصولا ما از نژاد " ترک " در ایران نداشته بلکه آذری ها ایران زمین به زبان آذری که بسیار شبیه به ترکی است سخن می رانند و اصولا ترکها بخشی از مردمان قوم " ماد" بوده اند و این قصه هم از همان بازیهای بد روزگار ما است که در گرداب خائینین و جاهلین است عده ای فردوسی را ضد زن می نامند و معتقدند که شاهنامه کتابی برای ستایش مردان بوده و در کل کتاب از زنان بعنوان جادوگر نامیده شده اند که نمونه آن در یکی از خان ها از هفت خان رستم است که جادوگری به سیمای زن در می آید باید گفت در دو هزار سال پیش که کتاب شاهنامه ابومنصوری نوشته شده و فردوسی آن را به نظم در آورده طبیعتا داستانهائی در مورد بانوان کمتر گفته شده و بیشتر داستانها مردان قهرمان بوده اند و فردوسی برای به تصویر کشیدن دیو هوس و شهوت برای مردان باید از سیمای زن برای مردی چو ن رستم استفاده می کرد اما در همین شاهنامه به اصطلاح ضد زنانه می بینیم که زنان بسیاری نقش ویژه ای دارند از فرانک مادر فریدون سخن می رانیم که شجاعت و دلاوری او است که باعث می شود فریدون از چنگال ماموران ضحاک بگریزد و یا رو دابه با آن شجاعت باعث می شود که قصه عشق او با زال به جای خوش رسد در همین کتاب از گرد آفرید پهلوان دختر فرمانده دژ سپید سخن گفته می شود و یا منیژه که آن گونه بیژن را با درایتش و با کمک رستم می رهاند شاید جالب باشد که بدانیم در اعمال و رفتار سیمرغ که مظهر آگاهی و روشنی است نشانه های آشکاری دیده می شود که او جنس مونث دارد و با حس مادری از زال همان طفل کودکی که سام او را در کوهستان رها کرده مراقبت می کند از دیگر جفائی که به فردوسی شده است باید بگوئیم در مورد اسم " شاهنامه " و این اتهام است که او طرفدار طبقه آریستوکرات یا اشراف زادگان است باید بگوئیم که معنی شاهنامه در اصل به معنی خدای نامه است و کتابی است که از حکایتهای صفتهائی سخن می راند که یزدان پر مهر به آدمی بهر انسان ماندن داده است از سوی دیگر در کتاب شاهنامه سراسر از تمجید آدمیان بدون توجه به طبقه اجتمائی است همان طوری که در کتاب شاهنامه از شاهان ساسانی نظیر اردشیربابکان و شاهپور و اورمزد و بهرام اورمزد و بهرام بهرام و بهرام بهرامیان و...سخن به نیکی شده است اما همان طور هم از کی کاووس و جمشید و حتی طبقه اشراف نظیر برخی از پهلوانان نظیر طوس که از بستگان شاه کیخسرو است انتقاد شده است از سوی دیگر در همین کتاب می خوانیم که چگونه مردی چون کاوه آهنگر که از طبقه محروم است کل اشرافیت را به نقد می کشد همین داستان در مورد زال و رستم نیز وجود دارند این دو در حالیکه حاکم زابل هستند اما همواره با مردم هستند در قسمت شاهزاده ای به نام سیاووش مشاهده می کنیم که او چگونه با فساد و تمامیت خواهی در بار پدر به مخالفت بر می خیزد و سر انجام جان خود را از دست می دهد و شاید بجای این همه گزافه گوئی تنها به این شعر توجه کرد که
نباید کشید گمان بدی/ره ایزد باید و بخردی
که گیتی نماند همی بر کسی/نباید بدو شاد بودن بسی
هنر مردمی باشد و راستی /زکژی بود کمی و کاستی
آری تهمت دیگری که به فردوسی زده می شود این است که او کتابی بر پایه جنگ و خونریزی نگاشته و آداب زیبای آدمی نظیر صبر و عشق را از یاد برده است اما در جای به جای شاهنامه از عشق سخن گفته می شود نخستین عشق همان عشق به یزدان است فردوسی کتاب خود را با این عشق گفته است و بعد از یزدان از عشق به میهن می گوید عشق به میهنی که مردان عاشقش نظیر رستم و زال و بهرام و سیاووش و کیخسرو و فریدون بهرش حماسه ها آفریدند فردوسی از عشق مادری می گوید عشق فرانک به فریدون و یا عشقی که رودابه به رستم داشته و یا عشقی که کتایون به اسفندیار دارد عشق به یار هم در قصه های بی شماری در شاهنامه است داستان زال و رودابه و یا سهراب و گرد آفرید و بیژن و منیژه و... از جمله آن است داستان صبر و خویشتن داری را می توان در داستانهائی نظیر جنگ رستم و اسفندیار دید و یا توصیه صبری که زال در مورد حمله نکردن به مازندران به کیکاووس می کند و یا صبری که رستم به کیکاووس در مورد رفتارش با سیاووش دارد و یا صبری که رستم در داستان رهائی بیژن دارد و یا نقدی که به سام دارد که بهر بی صبری نوزاد سپید مویش را مجازات می کند و...
حکایت از فردوسی و سخن از پیر طوس گفتن بسیار است اما شاید بایدگفت فردوسی خود سر انجام صاحب فضیلتی شد که خود پند داده و سروده بود
تو تا زنده ای سوی نیکی گرای/مگر کام یابی به هر دوسرای
و آری این چنین بود حتی اگر مفتی شهرش به جناره او حسد کرد و فرمان بیرون راندن پیکر پاکش از گورستان شهر شد ویا در پهنه تاریخ جفاها دید و مشتی نابخرد به او عناوینی چون نژاد پرستی و زن ستیزی و جیره خوار حکام دادند اما فردوسی پاک زیست و همچنان در ذهن ایرانی عاشق زندگی می کند زیرا نیکی کرد و ما را پند داد
به نیکی گرای و میازار کس/ره رستگاری همین است و بس
پرستار
را در آغوش گیر که محتاج مهرم
زخمهایم با نگاه تو التبام یابد
سپیدی درمان را دردهای سیاهم نوازش دهی
آرام یابم
در سکوت تو
در آرامشت
در نفس های مسیحایت
پرستنده و پرستارم توئی
دینگ دینگ صدای آشنا می آید ساعت است که به غرش در می آید و حکایت روز دیگری را می دهد و ثانیه ها مشغول کار می شود هم اکنون هم لحظه ای از تاریخ شد و گذشته است لحظه های آیند و روندو در این میان قصه ای که به ذهن می آید این است بر جوی آب نشین گذر عمر ببین جوی آب عمر بسیاری آمده و رفته است و این که هر کدام به لحظه آخر می رسیم حال هردم که باشد باز برای بسیاری از ما حدیث آشنا را متبلور سازد و گوید چه زود دیر شد بسیاری آمدند و رفتند زنان و مردانی که روزگاری بزرگ بودند و سر انجام رفتند و بعدها تاریخ ثابت کرد که بزرگ نبودند برخی دیگر بزرگ بودند و بزرگ ماندندو این تاریخ است که باز کارنامه آنها را مهر قبول و رد زند و تجدیدی را بر عهده کسانی می گذارد که راه آنها را ادامه دهند و از تجربه های آنها بهره مند گردند و یا این که پیروی کنند اما پند مورخ بزرگ ویل دورانت را گوش ندهند که گفت آنانی که تاریخ را نمی دانند خود مجبور به تکرار آن خواهند بود و امروز تاریخ می گوید که قصه های بزرگی برای انسان امروز به وقوع پیوست یک صد و نود و یک سال پیش در شهری در ایتالیا بانوئی پای به عرصه وجود نهاد که اگر چه اصلیت انگلیسی داشته و زاده شهر ی از دیار چکمه هست اما برای بسیاری از انسانها چون یاور و مادر و خواهر و دوستی فرا دیاری بوده است از فلورانتس نایتینگل سخن می رانم کسی که بنیان گذار حرفه و علم پرستاری نوین است سالها پیش از حضور نایتینگل در هر کجائی که شهوت قدرت طلبی بوده و جنگی شعله می افروخت از بانوان داوطلب محلی برای پرستاری بهره می گرفتند کسانی که بنا بر حس نوعدوستی خود به پرستاری حتی دشمنان و متجاوزین به آب و خاکشان می پرداختند اما فلورانس نایتینگل که در اندرون خود عشق بزرگی به وسعت خدمت به خلق نداشت عبادتی چنین زیبا را با بنا کردن حرفه ای در جهان بوجود آورد که امروز هم روپوش سپید بعنوان سمبل هم دردی در بسیاری از مراکز درمانی دیده می شود امروز قصه دیگری هم در تاریخ به وقوع پیوسته است که شاید در ظاهر هیچ ارتباطی به داستان بانوی فانوس به دست ( لقب نایتینگل ) نداشته باشد اما شاید در بطن خود بتواند ارتباطی برقرار کند درست یک صد و بیست سال پس از تولد نایتینگل در چنین روزی در کشور آلمان مهندسی جوان به نام کنراد تسوز نخستین کامپیوتر خود کار و قابل برنامه ریزی را به نمایش گذاشت این ماشین تسوز “z3″نام داشت این ماشین اساس تولید بسیاری از دستگاههای مشابه شد و انسان توانست به این نتیجه رسد که می تواند دستگاهی را برنامه ریزی کند و شبه مغزی را بسازد که بداند چگونه کارها را انجام دهد دستگاه “z3″شاید مخفف کلماتی در ذهن تسوز داشت اما شاید اگر بخواهیم به دنیای فانتزی رویم بتوانیم سه گانه های “z”او را به سه “ز” تبدیل کنیم سه ” ز” که در اول کلمات زنگار
زایش
زیبائی
می آیند و این دقیقا ارتبط به بانوی چون فلورانتس نایتینگل بر می گردد که با بهره گیری از سه ” ز” قدرتی به
نام مهر” زنانگی ”
و ایمان به “زور”
و توانی که عشق دارد
توانست نگاهی دیگر به ” زمین ” و موجوداتش نماید و دستگاه ذهن خود را این گونه پرورش دهد که نخست ” زنگارها ” را از ذهن دور نماید قصه من را تبدیل به ما کند درد ها را مال همه بداند و قربانی جنگ را از هر گونه ای که باشد عزیز ما بداند و به این اندیشه رود که باید فراتر از ذهنی که به او می گوید زن و ضعیف و ظریف هست بجنگد و نشان دهد که زن برای زندگی بخشیدن هست حتی در میان سخت ترین شرایط خود خواهی های مردانه و در میان جنگهای بی شمار این او است که زایش مهر و عشق و ظرافت را حتی در خونین ترین زمنیهای زمین ذات بر تر دارد او است که با سپیدی روحی و سپیدی اندیشه و سپیدی که از ظرافتهای زنانه تنها بر می آید می تواند زیبائی آفریند باور زیبائی به مهر باور زیبائی به عشق و باور زیبائی به نوعدوستی و باور زیبائی به هم دردی و یاری رساندن که زایده ذهن زنی به ظرفت و زیبائی نایتینگل بود شاید مهندس کنراد تسوز نمی دانست در روزی که سخن از ” z3″ می کرد زنی به دنیا آمد که زور زنانه را که آمیزه ای از عشق و هم دردی است را با زدودن زنگاره هائی که او را ضعیف و زبون می دانست بیابد و زایشی با هم دردی را در ظلمات زورمندی های زبون برخی آدمیان به نمایش گذارد و زیبائی عشق و زوال ترس و نفرت را نمایان سازد آری امروز روز بانوی فانوس به دست است همان که زن بود و ظرافت داشت و نیروی بزرگ زایش را باور کرد و زیبائی را جاودانه ساخت و زوال زور گوئی و زبون اندیشی زا میسر ساخت این روز بر همه پرستاران سراسر هستی بی کران شادمانه
بانو
در خیابان می خرامد و اتوموبیلی گران قیمت را می راند و می پندارد بزرگ است زیرا تعداد صفرهائی که بابت چک پرداخت اتوموبیلش پرداخت کرده زیاد هستند بر خلاف مسیر حرکت می کند و راه را بسته است و سر انجام چون می بیند راهی ندارد پیاده می شود و شروع به سخن می کند
هجو می گوید و خود را قربانی جامعه مردانه می داند از حکایت ظلم مردها می گوید و جالب اینجا است که از همان ابزارهائی استفاده می کند که به قول خودش مردانه است
دعوت به نزاع خیابانی
فحاشی
ادعا
و...
به او می نگرم و سعی می کنم آرام باشم و می دانم که دنیا پر از ادعاهای فمینیستی که می پندارند این اشهار نظرها از آن " خانم " است بزرگترین فمینیستهای عالم چون سیمون دو بوار و اوریانا نافالاچی هیچگاه فمینیستی را دشمنی با مردان ندانستند که سیمون دو بوار با ژان پل سارتر زندگی عاشقانه ای داشت و اوریانا نافالچی روزنامه نگار ایتالیائی هم در کتاب مشهورش " نامه ای به کودکی که هرگز زاده نشد" از همه مردان بد نگفت اما در این دیار همه چیز معکوس است
سکوت می کنم و سعی دارم که حکایت را چندان جدی نگیریم آن که سخن از یک " مادر " و " زن " و " بانو " می کند پرده دری می کند و سر انجام که بغض و کینه تمام شد تازه شنوا می شود و به او می گویم
بانو این گونه نیست
و می روم و می شنوم که او هنوز غرولند می کند
پس بانو کیست؟
و باز زمان می گذرد
جعبه جادو باز نجوای را می دهد
روز مادر
شادباش به همه مادران
وبهشت زیر پای مادران است
چشمهایش را می دزدد و سعی می کند که بزرگ باشد و بزرگی کند و پدر هم مراقب او است و می داند در اندرونش چه غوغائی است که خاموشی گزیده اما من می دانم چه در غوغا و فریاد است و بعد می گوید
به مادر بزرگ باید زنگ بزنی و تبریک روز مادر را بگوئی
خون به دل پدر است و شرمگین است حتی بجای همه مدعیان فمینیستی و آنهائی که فکر می کنند حق زنان را باید از دیگر مردان با فریاد و فحاشی گرفت
دخترک سنی ندارد او هنوز نوجوان هم نشده است اما بانو است یک خانم که می داند
بخشندگی یعنی چه
مهر را چگونه باید تقسیم کرد
او به دنبال سیمون دو بوار و اوریانا نافالاچی نیست
او شعرهای فروغ و شاملو را زمزمه نمی کند و آه نمی زند که مردها لایق عشق نیستند اما به قول فروغ در آرزوی این باشند که با فشار هر هرزه دستی بگوید آه چه من خوشبختم
او دم از مهر و استادی و عاشقی و دوست داشتن ها نمی زند
برای یافتن انسان در پی دالای لاما و اشو و کریشنا مورتی و مولانا و تائو و هزاران راه نرفته نیست
او در اندرون خویش بانو است
حتی اگر بانوئی پر مهر که مادر نام دارد را چندان تجربه نکرده باشد اما می داند باید مهر داد و بی بهانه و بی ادعا داد این قصه بانو است
مادری کجاست؟
اما او می داند
مهر کجاست
او بخشیده است
پدر را
مادر را
بزرگتر را
دنیا را
زنان را
مردان را
آدمها را
دنیا را
حرفها زیاد است اما پدر در روز مادر به بانوی زندگی خود تنها دعا می کند
دعائی برای محبوب
آمدم که گویم حکایت روزگار دور
زآن که بوده سالها در سکوت و غبور
قصه آن عاشقانه زیبا ی دیر باز
که سالها بود در پرده و اسرار و راز
داستان آن پسرک پر شرم بی ادعا وادا
که نکرد فریادی,ناله ای , حتی یک صدا
همه افسانه اش شد بود فریادی خموش
نه گله و نه درد دل تنها پند,به صبر کوش
گوئی او یل و پهلوان تحمل بود و بس
تهمتن و دلاوری؟تنها سکوت بود وبس
وه چه دردی داشت این بی صدائی برون
رنجهاو درد دل و گله ای ؟هرگزهمیشه مغبون
لیک پسرک لبخند می زد به همگان مدام
بود امیدش به یزدان پرشتاب و با دوام
آن پسرک مو طلائی دیر رنج
که می پنداشت سکوت چون گنج
گر دردو رنج و لرزو تبی بر او می شد حاکم
تیغ گلی و سوزنی دردست و پایش رفته قائم
گوشه بنشست می کرد با رنگارنگ مدادها بازی
لنگ می زد پای و الم انگشت ولی دور بود زناله و نازی
قصه او چنین گذشت سالها
کرد بهر دیگران نکو کارها
صبر و مهر بی بهانه داد به یار
آخرش هجر و اندوه شد دائم کار
لیک دلخوش بهر شادی معشوق بود
دعایش به یزدان پایداری محبوب بود
پسرک ناله ای می کرد در خلوت وبی صدا
راز و نیازش با یزدان بی غوغا و ادا
شادی چشمهای معشوق شد قبله اش
بهر خنده یار بی شمار بر سجده اش
حکایتی چنین پر شگفت بگذشت ماهها و سالها
پسرک موطلائی شد زیتونی موی ومرد پندارها
قصه هجر و دلشکستن و بی مهری و خیانت بهر او
او شکر یزدان بگفت و شادی شاپری دختر همه امیال او
لیک امروز پس از بی کران صبر و ناگفته سالها
باز بدید چشمهای دیرین معشوق درحرمانها
گوئی آن دیرین پسرک مو طلائی را باز بدید
مرد زیتونی موی ز صبردر اندرون هیچ ندید
سکوت نشد باز آن دور مهر بان رفیق
صبر نگشت حاکم اندرونش به شفیق
فریادی بزند از منتهی دل اندرون
هیچ ندید و نخواست از یاران برون
بود مخاطب او پر مهر جاودان یزدان
که او را خوانده بود بی کران در آشکار و نهان
فریاد بزد و خواند او را با خواست وپرسش چنین
که مگر ترا نبود آن عهد با من زروزگاردیرین؟
عشق و مهر و امید زتو خواستم برای یار
لبخندی و بوسه ای و آغوش برای دیرین یار
گر مرا نبود نصیبی زین بوسه و لبخند
گر دلم بود در حسرت آغوشش دردمند
لیک این نباشد دلیل که برای دیرین یار
نخواهم که گره گشاده شود ز دل دردمند یار
یزدان پر مهر او را شادی ولبخند بده
بوسه ای و آغوشی و عشقی حتی بی من بده
وصل او در شادی به از هجر و دلتنگی من ز اوست
عاشقی بی بهانه نصیب من,دعای شادیم بهر اوست
لبهایش را به بوسه و لبخند گشای
چشمهایش را با تشعشع مهر گشای
لبهایش را به بوسه و لبخند گشای
چشمهایش را با تشعشع مهر گشای
خود خواهی
خودخواهی درد غریبی است سالها است که این ” من ” سخت همه را رنجانده است این ” من ” توانسته ترا و او را و ما را و شما را و آنها را برنجاند این ” من ” که می گوید
خموش که ” من”گویم
نشنو تا ” من ” گویم
مخوان تا ” من ” گویم
مگو تا ” من ” گویم
نکن تا ” من ” گویم
و…
این داستان ادامه دارد شاید برای شما جالب باشد که نگاهی به آموزگار تاریخ کنیم که در چنین روزی یاد آور ” من ” های بزرگی است در سال 1933 در کشور آلمان در آستانه شدت گرفتن افزون طلبی نازیها جشنی بس مهیب در آن کشور انجام شد جشنی که کم از عزا و مرگ آدمی نداشت در چنین روزی یعنی در 10 می سال 1933 جشنی به مناسبت سوزاندن کتابها انجام شد !!آری درست خوانده اید در چنین روزی نازیها به کتاب فروشی هاو کتابخانه ها حمله کردند و تمامی کتابهای نویسندگان یهودی را سوزاندند و ندای شوم ” برتری نژادی ” را در حوزه فرهنگی و با بی فرهنگ ترین اقدام یعنی سوزاندن کتابها انجام دادند و اندیشیدند که سوزاندن کتابها تواند اندیشه ها را هم سوزاند 7 سال بعد درست در سالگرد چنین روزی آلمان نازی به بلژیک و هلند و لوکزامبورگ حمله کرد و آنجا را به خاک و خون کشید می بینید در عرض 7 سال کتاب سوزاندن به آدم سوزی ختم شد و این قصه ” من ” بود آری نازیها آمدند و چون قصه مغولان و اعراب برای دیار ایران آمدند و ریختند خونها و سو زاندن عمارات و جاده ها و کتابها و کتابخانه ها و شاعران و نویسندگان و زنان و مردان و کودکان را تا بگویند ” من ” هست تا بگوید
خموش که ” من”گویم
نشنو تا ” من ” گویم
مخوان تا ” من ” گویم
مگو تا ” من ” گویم
نکن تا ” من ” گویم
و…
در کتابخانه ها و کتاب فروشی های شهر برلین و دوسلدورف و فرانکفورت و کلن و بوخوم و… همه جای بوی دود می آید و عده ای نا دان به دنبال چنین هجمه ای پای کوبی می کنند و هفت سال بعد به دور آتشی دور تر یعنی در هلند و لوکزامبورگ و بلژیک چنین کردند و عجیب است که 5 سال بعد دقیقا در چند روزی مانده به جشن کتاب سوزیشان مجبور شدند که شاهد به آتش کشیده شدن شهرشان و کشورشان و سرزمینشان و فرزندان و هم وطنانشان باشند و این گونه بو د که باز به کتابها روی آورند شاعران و نویسندگان و هنرمندان و زنان و مردان و کودکان سوخته دل را باز دعوت کنند تا بنویسند زآن چیزی هائی که ای کاش هرگز اتفاق نمی افتاد در ماه می در میان بهار خواستند که باز گویند که کتاب سوزانی بی تردید به آدم سوزانی ختم خواهد شد خواستند به یادآورند نه خود که آیندگانشان را که چه نجوای شومی است این ” من ” که می گوید
خموش که ” من”گویم
نشنو تا ” من ” گویم
مخوان تا ” من ” گویم
مگو تا ” من ” گویم
نکن تا ” من ” گویم
و…
و از این رو کتابها را نوشتند و کتابخانه ها را ساختند سرزمین هلند و بلژیک و لوکزامبورگ را باز با مرزی ناشی از احترام متقابل مرزبندی و چه بهتر که گویم آذین بستند که بگویند
ترانه سرا ی که ” ما ” می خوانیم
شنوای نغمه ای که ” ما ” می خوانیم
بخوان هرچه که همه ” ما” خواهیم
بگو ز عشقی که “ما ” داریم
بکن آن چه نشانه انسانیت ” ما ” است و نمایان کنیم
کاش امروز در 10 می 2011 عاقبت نجوای شوم سوزاندگان کتاب و سوخته های دیار به یاد آوریم و دیگر هرگز از ” من ” نگوئیم باشد که چنین بادا هر چند که امروز هم سوزاندن کتاب در زیر هیمه های سانسور و ندیدنهای نویسنده و مهجور بودنش و فقیر شدنش هر روز سوزانتر است افسوس و صد افسوس
به دخترم قول داده ام که با او به نمایشگاه کتاب روم تا عشق به دانستن در او هیچگاه کم نشود و ای کاش برای همه اولاد بش چنین باشد
عاشقانه ای بی زباله
دوستت دارم را من دل آویزترین شعر جهان می یابم
" دوستت دارم " را با من بسیار بگو
" دوستم داری ؟" را از من بسیار بخواه
حکایت عشق این روزها در سطل های زباله می توان یافت
و شاید هم زباله های ذهنی را عشق می نامیم
آیا بار دیگر به گزاف گفته ام ؟
نگاهی به حکایتی از شهر فرنگ زمان ما یعنی سینما دارم
شاید بار دیگر بازگشت به روزهای اولیه دهه 70 داریم که جمشید مشایخی بود و سطل زباله ای و نقش رفتگری و یا باز هم به عقب بر گردیم و به یاد سالهای دهه 50 باشیم که نعمت نفتی باشد و آوازه خوان شهیری که نقص مادر زادی هم بتواند به ایفای نقش قربانی نقش شاهزاده و گدای وطنی کمک کند
پس از نارنجی پوش مهر جوئی که حکایت عشق به وطن و شهر را در پوشیدن لباس نارنجی توسط عکاسی خود شیفته را جستجو می کرد این بار نوبت آن بود که به تماشای نارنجی پوش دیگری بنشینم که پیش از عاشق جاروی رفتگری مهر جوئی ساخته شده بود
حکایت از شاعر زباله ها و شاید عاشق زباله های خاص است که او هم در میان زباله های مردم به دنبال عشق می گردد نمی دانم در کدام مکتب و آئین این دیار باید عشق رنگ تعلق به دروغی گیرد ؟ در این فیلم هم حکایت قصه و داستان کم رنگ بود پسرکی که می خواست شاعر شود تبدیل به عاشق زباله ها شد در میان فیلم هیچ کس ندانست که چرا باید این همه شخصیت مجهول وجود داشته باشد شاعری که از کشته شدن می ترسید و این وحشت تا آن اندازه بی کران بود که حتی برای خریدن نان و شیشه شیری هم بیرون نمی آمد و سر انجام کشته می شود آن هم به مضحک ترین نوع که گذاشتن نردبانی و رفتن به داخل خانه اش بود شاعری که گاو را سمبل قلم به دستی می دانست که در کشور می ماند و در ترس باز هم می نگارد
قلم به دستی که براحتی با پسرک رفتگری سخن می گوید و حتی آشغالش را به داخل کوچه پرتاب می کند می تواند در روز روشن به دم پنجره بیاید گپی بزند و مطمئن باشد که توسط گوله ای از راه دور کشته نمی شود شاعری که نمی تواند تصور کند مامور برق و گاز و آبی از نوع جعلی می توانند بیایند که کنتوری را ببینند و او را به سزای اعمالش برسانند باید تنها توسط نردبانی برای اجرای نیتش کمک بگیرد چون دزدانی که حداقل سه دهه پیش دزدی می کردند جالب اینجا بود که یک سوی خانه پنجره ها نرده داشتند و در سوی دیگر پنجره باز بود در میان قصه هم لیلا حاتمی بود که گوئی او هم قرار دادی با فیلمهائی از نوع نارنجی پوش دارد که بیاید و نقش خفیفی را داشته باشد که نامش روی اکران رود تا بلکه عده ای بی نوا به یاد زنده یاد علی حاتمی و هنرپیشه ای که جدائی نادر از سیمین و ... را بازی کرده به سینما آیند و چون فیلم نارنجی پوش مهر جوئی مغموم شوند که چگونه به بازی گرفته شده اند لیلا حاتمی که معلوم نیست نامش چیست ؟ دردش چیست ؟ تنهائی اش بهر چه بوده است ؟ و چرا کاری ندارد که باید این همه تخم مرغ بخورد در به در سفارتخانه شود ؟ و ساختمان سفارت هم هیچ شباهتی به مقر نمایندگی کشوری نداشت ؟ چرا فکر می کنیم هر جائی که دربانی با کروات دارد باید باور وجود یک جایگاه خارجی دهد ؟آیا نمی دانیم حتی جلوی بسیاری از چلو کبابی ها درجه دوم هم دربان کراوات پوش وجود دارد ؟در میان فیلم هم همان حکایت تکراری رقص های محلی و آرزوهای به یغما رفته رفتگرها وجود دارد و به نوعی همان قصه مدرسه ها را برای ما تکرار می کند که آموزگار می گفت اگر درس نخوانی رفتگر می شوی و چنین است که شاهدیم آن که می خواست خلبان شود آنجا در میان بیابانی از زباله با چشمهای اشک آلود آسمان را می نگرد و یا آن که پول برای رشوه دادن و دانشجو شدن ندارد رفتگر می شود و این آخری هم که قوانین نجوم را می داند و لی عاشق شاعری است و تنها حافظ شعر است آشغال جمع کن می شود غافل از این که نمی داند زباله حقیقی ذهنی است که دروغ می گوید و می پندارد دخترکی نمی تواند تفاوتهای نوع نگارش نامه ای با شعرهای پیچیده را بداند دخترکی که پاکتهائی با تمبر های تکراری را نمی بیند و دخترکی که نمی تواند بفهمد که چگونه کسی از محتویات نامه های او خبر دارد و دخترکی که در صحنه آخر دفتر شعر شاعر را می گیرد و لابد نمی فهمد که خط ها با هم در تفاوت است و مردی که می پندارد تنها تفاوت او با دخترک تنها میزان کوتاهی قد و نه کوتوله فکری بودنش است براستی به چه می اندیشیم ؟ چرا سعی داریم عاشقانه هایمان این هم با دروغ باشد ؟ چند فیلم و سریال ساخته شده اند تا دروغ را تا حدامکان گسترش دهند و جالب اینجا است که این فیلم جایزه های زیادی هم می گیرند و با احساسات بازی می کند که عمده آن تفاوت چهره و قیافه و گریم فرزین محدث با لیلا حاتمی است باید گفت در این فیلم تنها تصاویر پاییزی زیبا است اما در میان هجوم معجزه ها از یاد برده می شود و شاید باید گفت تنها نارنجی زیبا شاعر زباله ها و نارنجی پوش همان پوشش پاییزی است که یزدان پر مهر برای ما آفرید و فرمانمان داد عاشق باشیم صادقانه و صد البته بی رنگ و ریا اما گوئی... و باز بگذریم
از ماندلا تا مولانا
روزی که او ندای همزیستی سیاه در کنار سپید را سر داد هیچ کس نخواست که صدای او را شنودو از این رو ناگزیر شد تا افکار بشر دوستانه سپیدش را در دخمه های زندانهای سیاه به مدت27 سال نگاه دارد و چنین بود که نلسون ماندلا شد همان ماندلائی که دیگر یک شورشی محلی نبود که مظهر یک شعار جهانی شد
” رفع تبعض نژادی”
سالها از آن تاریخ گذشت و سر انجام هنگامی که در سال 1990 از زندان برای همیشه بیرون آمد باز همان سپیدی را در افکار داشت وسیاهی زندان نتوانسته بود او را با سیاهی های, عقده گشائی و طلب کاری ز مردم و عدم ظلم ستیزی آشتی دهد و از این رو ماندلا ماند و 4 سال بعد یعنی در سوم ماه می سال 1994 اولین رئیس جمهور سیاه پوست آفریقای جنوبی شد و توانست افکار سپید برابری انسانها از بعد نژاد و قومیت را برای اولین بار در مسند یک مقام رسمی کشوری که سمبل تبعیض نژادی در سراسر جهان بود را اعلام نماید و نشان داد که می توان با اندیشه های سپید بر سیاهی اهریمنی خود خواهی ها و خود بینی ها و..پیروزی شد و نشان داد که آری این صدا و صدا است که باقی می ماند و به شرط آن که صدائی ز سپیدی باشد
اما صدای ناشی از سپیدی چیست ؟
آیا او هم نمی توانست انتقام گیری کند و بگوید حالا نوبت ما است که بگوئیم سپیدی جرم است ؟
آیا نباید به دنبال غرور ملی بود
غرور ملی ؟
به یاد تحلیلی از غرور ملی می افتم که توسط آرتور شوپنهاور ارائه شده است
(در باب حکمت زندگی - آرتور شوپنهاور - ترجمه ی محمد مبشری - صفحه ی 83 )
عصبانی شدید؟
به غرورتان بر خورد؟
مرا هم بی وطن می نامید؟
شاید شما خواننده هم بتوانید لحظه ای از تحلیل ها دور دست بردارید و به این بیاندیشید که غرور ملی می تواند فجایعی چون نژاد پرستی و نازیسم و ... به وجود آورد و غرور ملی زمانی درست که برای همه اقشار یک ملت باشد آن گونه که ماندلا اعلام داشت و این گونه نباشد که رفیقی از خطه آذربایجان و خانه پدری من گوید
اولین پایگاه لرزه نگاری در تبریز (شهر زلزله خیز) بنا گذاشته شد
و می بینیم او راست می گوید که از بی مهری ها سخن گفته است اما ماندلا چه می گفت
او از غرور ملی در هنگامی سخن می گفت که ندای دور فروغ را داشته باشد
صدائی ز عشق و صدائی ز امید و صدائی ز ایمان به انسانیت باشد این گونه است که داستان ماندلا باز مرا به دنیای فروغ می بردو
امروز به نجوای او می اندیشیدم
تنها صدا و صدا است که باقی می ماند و…
ماندلا سخن عشق را گفت ملت عشقی که مولانا برایمان به تصویر کشید
و در چنین روزی که به یاد ماندلا هستم از دوست داشتن هایم می گویم
دوست داشتم در صدایم سپیدی امید باشد سپیدی عشق و سپیدی دلدادگی و سپیدی ذوقی که از حضورم در بی کران قصر قلب همه آدمیان و فارغ از هر رنگ و نژاد و زبان دارم
دوست داشتم که به آنها از ایمان گویم و از امید گویم و از عشق از ورای واژگان ناقصم بروز دهم که حکایت این لحن کلام من است نه صدائی که دیر یا زود باید از این سرا برچیده شود اما دوست داشتم از لوای صدایم بشنوند که
آری صدا و صدا است که باقی می ماند…
صدائی که دوست داشتم دریچه ای به دنیای سیاهی های دل و اندیشه و داشته باشم و بگویم تا به کی باید به دنبال بغض و تحقیر و کینه ها بود؟
به دنبال جهانی بودم دنیائی که شاید با کلام این ناخدای قاصر بتواند یاری و دوستی را برای همگان ببار آورد و سپیدی رفاقت و مهر و عشق بی بهانه را هر دلی حس کند شاید بتواند چون رهائی باشد رهائی از زندانی که حتی برای بزرگ مردی چون نلسون ماندلا هم سخت بود اما سر انجام ثابت کرد که در سیاهی می توان سپیدی را یافت و امروز به عشق را یافت و چنین بود که خواندم تا سپیدی عشق فروغ باشد و یا نوای حافظ که می گوید از صدای سخن عشق ندیده ام خوش تر باشد و باز فروغ و روشنائی فروغ گونه را بگوید
آری صدا و تنها صدا است که باقی می ماند
صدائی به دور از تعصب کورکورانه
صدائی به دور از تحقیر
صدائی به دور از جدائی ها
صدائی چون عاشق سالهای دور که برایمان سرود
ملت عشق ز ملتها جدا است/ عشق اسطرلاب اسرار خداست
اهریمن
یک سال گذشت
درست یک سال پیش بود که نوشتم
کابوس او به اتمام رسید . نزدیک به یک دهه مردمان جهان با قصه ای به نام بن لادن دست به گریبان بودند مردی که می گفتند نام فرقه اش را القاعده گذاشته است اما برای بقا از هیچ قاعده انسانی پیروی نمی کرد نمی دانم قدرت واقعی او چقدر بود ؟ آیا براستی مردی چون او قادر بود چنین قدرتی داشته باشد که فدائیانش بتواند دست به چنین عملیاتی در قلب آمریکا و اسپانیا و انگلستان بزنند ؟ آیا کابوس القاعده و بن لادن یک نمایش بود و یا اصولا هنوز قدرتهای این جهان می تواند چنین موجوداتی را با چنین هیبتی بوجود آورد اما روز گذشته خبر رسید که او مرده است و ریئس جمهور ایالات متحده آمریکا که در گرداب مشکلات مالی کشورش و طوفانهای بهاری سگرمه های در هم رفته داشت به یک باره با ذوق و شوقی خبر مرگ او را اعلام می کند او خبر از مرگ طالبان داد طالبانی که هیچ طلبی جز خون و مرگ نداشتند و درست پس از اظهار نظر رئیس جمهور آمریکا بودیم که عده ای در جلوی کاخ سفید فریاد زدند که ما نجات یافتیم ولی آیا آنها نجات یافته اند ؟ قرنها است بشر امثال بن لادن زیاد دیده است روزگاری فراعنه مصر بودند که خون می ریختند چنگیز و آتیلا و اسکندر هم در مقاطعی در تاریخ بودند که خونخواری کردند ژولیوس سزار رومی هم جهانی پر از خودکامگی را درست کرد بشر در قرون وسطی و در روزگار بیزانس چه خونها ریخت و بعد جنگهای صلیبی که می گویند این روزگار هم ادامه آن جنگها است و بعدها باز هم آمدند سوزاندند و کشتند و خون را فرش سرخ زمین کردند نازیهای در آلمان و فاشیستها در اسپانیا نمونه ای از آنها بودند روزگاری بشر شادمان از مرگ ناپلئون شد و فکر می کرد دیگر کسی به فکر مرگ و خون ریزی و جاه طلبی تا این حد نخواهد بود بعد وقتی جنازه هیتلر و اوا برون دیده نشدند شادمانی کردند و گفتند آنها سوختند اما فکر نازی ها سوخت ؟روزگاری که جنازه موسیلینی و معشوقه اش را به دروازه شهر آویزان کردند باز چنین شادمانی هائی نبود ؟ قصه صدام حسین هم به یاد داریم او که از چاه دور افتاده بیرون آمد و باز فریاد ما نجات پیدا کردیم را شنیدیم امروز شادمانی برای مرگ انسانی است که انسانیت را از یاد برد اما مگر بن لادن چنین قدرتی داشت ؟آیا بن لادن محصول یک عامل جدائی از این جهان بود ؟ طالبان که دنبال سوزاندن و کشتن و قطع کردن اعضا و سوراخ کردن گوشها و نابودی دخترکانی بودند که نمی خواستند در زیر برقع نابود شوند و حاضر بودند از دنیای جهل بیرون آیند حتی اگر آب مدرسه را زهر آلود کنند به مدرسه حمله کنند و آنها را نابود کنند برای همیشه از بین رفتند ؟ باید بگوئیم از صمیم قلب دوست داشتم که مرگ طالبان نفرت و خشونت و زیاده خواهی و تحجر فرا رسد دوست داشتم نجوای شوم نژاد پرستی و کشتن به نام پاک ترین ارزشها از بین رود و فریاد ما نجات یافتیم را در کنار آن جوانان در جلوی کاخ سفید زنم اما می دانم قصه طالبان گر از بین رود حکایت طالبانی که خود خواهی و نفرت و تجاوز و ضد بشر بودن را هر دم حداقل در ذهن مجسم می کنند از بین نمی رود تا روزی که بشر به دنبال طلب عشق نباشد به پیوند با مهر و معرفت دلدادگی و بی کرانگی دلسپردن به همدیگر و طنین نجوای انسان بودن و حیرت ظرفیتهای بالای نفس آدمی و تولد انسان دیگر نرسد باز هم بن لادنی خواهد بود یاد شعری از دوران دور نوجوانی می افتم که زیر لب بارها نجوا کردم
خدایا دلم از اختر و ماه تو گرفت / آسمان دگری خواهم و ماه دگری
این حکایت همان نجوای حافظ است که عالمی از نو می خواست و از نو آدمی که بخواهند هستی با مهر سازند هستی که حق همدیگر را بعنوان یک انسان قدر بدانیم عالمی که به هم تهمت نزنیم همدیگر را به دو گروه بد ها و خوبها نفرستیم عالمی که امید را در آغوش گیریم و در این آغوش گرفتن نفحه همدلی را به همدیگر دهیم و با هم نجوا زنیم
آمدنت را یادم نیست بی صدا آمدی اما پر غوغایم کردی اما با ذره ذره وجودم تمنایت کنم که برای همیشه دلم را ماوا بدان
کاش برای هم دلتنگ شویم بهر همدیگر دلتنگ شویم و به یاد هم باشیم بیائیم در جشن زندگی دست همدیگر را بگیریم بیائیم هر کدام از ما برای خودمان این حس را تجربه کنیم که دیگر نه به مرگ آفرینان بها دهیم و نه برای مرگ شادمانی کنیم دوست دارم در مرگ طالبان نفرت و خشم و رنگ به یاد زندگی طالبان عشق و هم دلی و یک رنگی بیافتم دوست دارم بوسه را به باور همه رسانم دوست دارم همه ما آغوش گشائیم و بی هیج محدوده و مرز و رنگی نجوای حافظ را فریاد زنیم که
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست/ عالمی از نو بباید و از نو آدمی
بیائیم عالم نو سازیم و قاعده زندگی را عشق و طلب ززیستن را مهر دانیم باشد که چنین باشد که فرزندان لادن عشق ونیلوفر سادگی و شقایق مهر و آفتاب گردان معرفت و بنفشه تولدی نو همواره باشند و آن حکایت که
انگار خودم را بلد نیستم که از هر طرف که می روم به تو می رسم ...
دیشب اوباما با شتاب به افغانستان رفت تا عالمی نو با قرارداد نظامی جدید بنویسید و کدامین عالم؟
نظرات ()

