باشد رفیق

باز جمعه

 باز دیدار

 با او که نیست دیگر با ما

 همه سوی سکوت

 همه جای پچ پچ

کجا رفت؟

 چه شد؟ رفت همسر و پدر و چه فرقی دارد همراه ؟

وای بر این همه پرسش بی پاسخ

همه جا خفته فریاد و تنها سرشک بر رخ

 قطره اشکی

 دل سیر بغض

اندکی  حیرت

 بی کران افسوس

دست می برم به قلم

خوانمش و گویم ای صنم

آرام گیر

طعنه مزن

کافی است

گذریم

 قلم می زنم

 حتی گر متهم شوم به دروغ

 همه جای فریاد زند با کرنا و بوق

من نوشتم بهر حکایت های دوست

 خواه ملال گیر یا شوق دلبخواه اوست

خواه بیند رنگ من  پر ز دو رنگی ها

 همه را گوید هان! زنهار! ز رنگ و ریا ناخدا

دل ما را به سنگ کلام بشکند باز گوید سنگ دلی

یا بگوید فلانی تو  ظالمی و نیست در اندرونت دلی

عشق تو نباشد پاک و همه روح تو پلید

قلم ننگار پذیر آنچه دوست به تو گفت و یا که دید

 قلم را گویم آرام گیر رفیق

  هرچه یار دیرین گفت تو را باشد یقین

تورج

/ 0 نظر / 19 بازدید