داد و دید

آهسته آهسته می زند نقش زمان
دم و بازدم بی هیچ وقفه و توقفی در مکان
قطار عمر سوت کشان می رود سریع
پایان مقصد هردم ترا گوید صریح
دستهایم را می نگرم و خوانمش به یاری قلب
بنگار حکایتهایم ز زمان حال تا به قبل
قصه زیبائی بنگار ز عشق و مستی و دوستی
حکایت مهربانی و گذشت و عاشقانه دوستی
می نگارم با نگاهی به قلم و گوش به درد قلب
دوری کنم ز هرچه بی مهری و بی خیالی و قلبی سرد
ریلهای قطار زندگانی را بینم و خوانم آواز امید
ناخدا به مهربان یاری و عشق توانی که رسید
به سوی امید روم و قطار زندگانیم رسید
مقصدی دیگر و پرواز به اقلیم دگر به عشق توانم که رسید؟
دستهایم را سوی یزدانم کنم که هرچه بوده او داد و دید

 

تورج

/ 1 نظر / 28 بازدید
رهایی

شعریه که از نظر فنی آهنگین نیست....اما از نظر مفهومی قشنگه