در میان خواب و بیداری ها

درمیان خواب و بیداری ها
گمشده ای داشتیم ما
گشتیم و ندیدم کسی
تا باور کند غم همنفسی
زمزمه کردیم زیر لب گاه به گاه
دستهایمان را بردیم سوی خدا
اشک ریختیم و کردیم دعا
تا که من و تو یابیم ما
حال نفس کشیدیم به شوق با هم
چه بی کرانی است بی تو این دریای غم
نوشیدی و خوردی و نفس کشیدی با عشق
باورم نکردی ای همه محبوبم تنها توئی عشق
تو رفتی وشدی سوار بر مرکب هجر
من ماندم و این دیار بی تو برایم زجر
حال خواندی باز در میان دریای قلم
کاش با تو بودم صنم؟!
دستهایم باز تمنا کند گیسوان تو
تشنه لبانم در پی بوسه های تو
غربت غم زده ای است این کوچه و شهر شلوغ
بی تو مرده ام و نفس کشیدنم دروغ
با تو دفن کرده ام همه من بودن را
باورم کن ای قصه مرا زنده بودن را
عشق حکایت جاودانه ام بود نه هوس
باورش کن یگانه ام ای هم نفس
ناخدا

 

/ 0 نظر / 10 بازدید