برای تو ماه را می فرستم

می نگرم ماه را

 

به جستجویش روم ما را

 نزدیک ترینم دوری

نخواستم تو را به هیچ زوری

 ماه ز این سوی اقلیم من

آید دوان دوان سوی سرای تو

گویم به او که نوازش کند ترا

فریاد خواستنم را رساند ترا

 رویای هم آغوشی عاشقانه ما

 بی درنگ دیوانگی و یکی بودن ما

 دلم می تپد دم به دم به غم غربت تو

 رسیدنم به سرزمین جنون آسان است در نبودن تو

آسمان شهرم شاهد است به غصه من

 کجائی مهربان یار؟ محبوبم چرا خالی است آغوش من؟

 غم مرا می جود دم به دم

خاموشی اسیرم کرده است هر قدم

 به مهمانی ماه و من کنم ترا دعوت

اشکم آید ای همه عشق و شادی و محنت

باز شعر گویم و تو گوئی نیست برای من ؟

 تو شعرمی و یادت هست شعر بازی های من ؟

به تو گفتم همه دلی که سوخته است از شراره عشق

 به تو خواندم نجوائی بود که در تمنای  تو ای همه باورعشق

غربت در اقلیم یار چه تلخ حکایتی دارد

 شاید هجرتم در سرای دگر افسانه  دگری دارد

 به تو می گویم

برای تو می خوانم

 درد قلبم برای همه قبل های با تو است

 کجائی در این شب پر هیاهوی ز هیچ

دیوانه ای در خیابانی نیست حتی برای هیچ

 مست شده ام ز می غربت تو در این میخانه خاموش

 همه سوی آید فریاد آن شاعر پیر که گفت خاموش و خاموش

 لبهایم خاموش که دوختمش به جزای نبود بوسه تو

دستهایم قفل در قلمی که نوشته در غوغای درد نبودن تو

بستری خاموش

 چراغی که کور سو می زند  و شاهد قلم زدن یک مجنون

 بی تو شده ام پست و بی نوا و دون

آسمان شهر را می نگرم با مهتاب غمگین

 آغوش تو نیست و اشک ریزم و همه قصه من این

/ 0 نظر / 12 بازدید